تبلیغات
چاخته - پیر پشه "شعر طنز"

چاخته

( اگه خسّه هسی از دسّ دنیا - بووی جونی بیو کِر چاخته ی ما )

پیر پشه "شعر طنز"


روزی به سر بی مخ طاسی / بودش پشه ای کنار فرزند

وان خاطره ها زنده بکردی / خنده بزدی به پیش دلبند



کان من بُدم آنگه که ز راهی / رد می شدم از کنار شاهین

محکم بزدم قفا به پشتش    /    افتاد و بزد ناله ی غمگین!!!



یا روز دگر بر سر رستم   /    پر می زدم از روی کلاهش

گفتش که کِشِه! تا که شنیدم / نیشی بزدم روی دماغش!!!



یا روز دگر بر سر یک گوشت / با شیر دلیری شده در جنگ

کشته شدش آن شیر به دستم / از بس به سرش بنده زدم چنگ!!!



وان پیر چنان خاطره ها گفت / کان جا پسرش گفت به بابا

تشنه شده ام ، آب بخواهم / زین مرد هنر پرور دنیا



بابا به پسر گفت عزیزم / ای هستی من ، صبح بهارم

این سر که ببینی تو هم اکنون / آبی به سرش نیست که آرم



صحرا و کویر است و بود خشک / این جا که نشسته ای پسرجان

پیدا بکنم چگونه آبی؟ / در این برهوت و این بیابان؟



یک ساعت دیگر چو گذشتش / گفتش پسرش باز به بابا

مُردم پدرم ز تشنگی من / آبی به برم آر تو جانا



این گفتش و این بار همان جا / افتاد و شدش بی حس و بی حال

زد بر سر خود پدر در آن جا / چون دید پسر شده بد احوال



پرواز زنان دور سر طاس / تا این که مگر آب ببیند

وان را ببرد به پیش طفلش / تا بار غم از دلش بچیند



وان قدر به دور سر بگشتش / تا این که شدش گیج و بیفتاد

پیش پسرش که ناله می زد / کین مادر من چرا مرا زاد؟



گفتا پدرم تو که دلیری / خود گفته بُدی که مثل شیری

گفتا پسرم جوانیم بود / اکنون برسیده درد پیری



گفتا پدرم چو فصل گرماست / این سر پدرم عرق نکردست

تا این که بیاوری بنوشم / تا این که پسر نرفته از دست



گفتا پدرش در این خرابی / گشتم ز پس قطره ی آبی

چشمه ها بدیدم و ولیکن / آبی نبُدش ، بود سرابی!!!



تا پسر ز بابا بشنید این / لرزید و سری سوی زمین بُرد

بی جان شد و لب باز نکردش / تا این که در آغوش پدر مُرد



تا پدر چنین صحنه ی تلخی / دیدش به سرش کوفت دو دستی

برکند ز خود موی و چنان زد / بر سر که بگفتی که شکستی



 ابرو به هم آویخت و محکم / نیشی بزدش به کلّه ی طاس

گفتش "کچل احمق بی مو" / آدم کنمت مشرک نسناس



تا نیش بزد کلّه شدش سرخ / کردش ورم و کرد همی درد

لرزید سر و بعد زمانی / جای ورمش بسی عرق کرد!!!



آن پیر پشه تا که چنین دید / گریید ز خیل بودن آب

گفتش به خودش رسید دارو / افسوس ز بعد مرگ سهراب




محمد تابناک (میشمح)

زمستان 86




طبقه بندی: شعر فارسی،
[ دوشنبه 2 بهمن 1391 ] [ 08:49 ق.ظ ] [ میشمح ] [ نظرات() ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه