تبلیغات
چاخته - دیدار (داستان کوتاه)

چاخته

( اگه خسّه هسی از دسّ دنیا - بووی جونی بیو کِر چاخته ی ما )

دیدار (داستان کوتاه)
پدر خیلی وقت بود که به خانه بر نگشته بود.

هیچ گاه پدر این قدر از خانه و خانواده ی خود دور نبوده.

پدر حتی یک نامه هم به خانه نفرستاده بود.

کودک نمی دانست که پدر کجا رفته.

هر روز سراغ پدر را از مادر می گرفت.

مادر به او می گفت پدر خواهد آمد.

مدتی گذشت، اما پدر هنوز به خانه نیامده بود.

کودک باز سراغ پدر را از مادر گرفت.

مادر این بار خبر خوشحال کننده ای برای او داشت.

پدر آمده بود ، اما آن ها باید به بدرقه اش می رفتند.

کودک خنده کنان بهترین لباس های خود را پوشید و یک دست مادر را گرفت.

مادر نیز در دست دیگرش یک شاخه گل زرد و یک شیشه گلاب بود.


*******************************

نوشته محمد تابناک (میشمح)




طبقه بندی: داستان کوتاه،
[ چهارشنبه 19 بهمن 1390 ] [ 04:35 ب.ظ ] [ میشمح ] [ نظرات() ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه